داستان های چخوف (مغروق) ( يك صحنه ي كوچك )
مغروق
( يك صحنه ي كوچك )
در خيابان ساحلي يك رودخانه ي بزرگ كشتي رو ، غلغله برپاست ــ از نوع غلغله هايي كه معمولاً در نيمروز گرم تابستاني برپا ميشود. گرماگرم بارگيري و تخليه ي كرجيها و بلمهاست. فش فش كشتيهاي بخار و ناله و غژغژ جرثقيلها و انواع فحش و ناسزا به گوش ميرسد.
هوا آكنده از بوي ماهي خشك و روغن قطران است … هيكلي كوتاه قد با چهره اي سخت پژمرده و پف كرده كه كتي پاره پوره و شلواري وصله دار و راه راه به تن دارد به كارگزار شركت كشتيراني « شچلكوپر » كه همانجا در ساحل ، بر لب آب نشسته و چشم به راه صاحب بار است نزديك ميشود. كلاه كهنه و مندرسي با لبه ي طبله كرده بر سر دارد كه از جاي نشانش پيداست كه زماني كلاه يك كارمند دولت بوده است … كراواتش از يقه بيرون زده و بر سينه اش ول است … به شيوه ي نظامي ها اداي احترام ميكند و با صداي گرفته اش خطاب به كارگزار ميگويد:
ــ سلام و درود فراوان به جناب تاجر باشي! درود عرض شد! حضرت آقا خوش ندارند يك كسي را در حال غرق شدن ببينند؟ منظورم يك مغروق است.
كارگزار كشتيراني مي گويد:
ــ كدام مغروق ؟
ــ در واقع مغروقي در كار نيست ولي بنده مي توانم نقش يك مغروق را ايفا كنم. بنده خودم را در آب مي اندازم و جنابعالي از تماشاي منظره ي غرق شدن يك آدم مستفيض ميشويد! اين نمايش بيش از آنكه غم انگيز باشد ، با توجه به ويژگيها و جنبه ي خنده آورش ، مسخره آميز است … جناب تاجر باشي ، حالا اجازه بفرماييد نمايش را شروع كنم!
ــ من تاجر نيستم.
ــ ببخشيد … ميل پاردون (به فرانسه: هزار بار معذرت) … اين روزها تجار هم به لباس روشنفكرها در آمده اند بطوري كه حتي حضرت نوح هم نميتواند تميز را از ناتميز بشناسد. حالا كه جنابعالي روشنفكر تشريف داريد ، چه بهتر! … زبان يكديگر را بهتر ميفهميم … بنده نجيب زاده هستم … پدرم افسر ارتش بود ، خود من هم براي كارمندي دولت نامزد بودم … و حالا ، حضرت اجل ، اين خادم عالم هنر ، در خدمت شماست … يك شيرجه در آب و تصويري زنده از يك مغروق!
ــ نه ، متشكرم …
ــ اگر نگران جنبه ي مالي قضيه هستيد بايد از همين حالا خيالتان را آسوده كنم … با جنابعالي گران حساب نميكنم … با چكمه دو روبل و بي چكمه فقط يك روبل …
ــ اينقدر تفاوت چرا ؟
ــ براي اينكه چكمه گرانترين جزء پوشاك انسان را تشكيل ميدهد ، خشك كردنش هم خيلي مشكل است ؛ ergo (به فرانسه: بنابراين) اجازه ميفرماييد كاسبي ام را شروع كنم ؟
ــ نه جانم ، من تاجر نيستم. از اين جور صحنه هاي هيجان انگيز هم خوشم نمي آيد …
ــ هوم … اينطور استنباط ميكنم كه احتمالاً جنابعالي از كم و كيف موضوع اطلاع درستي نداريد … شما تصور ميفرماييد كه بنده قصد دارم شما را به تماشاي صحنه هاي ناهنجار خشونت بار دعوت كنم اما باور بفرماييد آنچه در انتظار شماست نمايشي خنده آور و هجو آميز است … نمايش بنده سبب آن ميشود كه لبخند بر لب بياوريد … منظره ي آدمي كه لباس بر تن شنا ميكند و با امواج رودخانه دست و پنجه نرم ميكند در واقع خيلي خنده آور است! در ضمن … پول مختصري هم گير بنده مي آيد .
ــ بجاي آنكه از اين نمايشها راه بندازيد چرا به يك كار جدي نمي پردازيد ؟
ــ مي فرماييد كار ؟ … كدام كار ؟ شغل در شأن يك نجيب زاده را به عذر دلبستگي ام به مشروبات الكلي از بنده مضايقه ميكنند … گمان ميكنيد انسان تا پارتي نداشته باشد ميتواند كار پيدا كند؟ از طرف ديگر بنده هم به علت موقعيت خانوادگي ام نميتوانم به كارهاي معمولي از قبيل عملگي و غيره تن بدهم.
ــ چاره ي مشكل شما آن است كه موقعيت خانوادگي تان را فراموش كنيد.
هيكل سر خود را متكبرانه بالا ميگيرد ، پوزخندي تحويل مرد مي دهد و مي پرسد:
ــ گفتيد فراموشش كنم ؟ جايي كه حتي هيچ پرنده اي اصل و نسب خود را فراموش نميكند توقع داريد كه نجيب زاده اي چون من موقعيت خانوادگي اش را به بوته ي فراموشي بسپرد؟ گرچه بنده فقير و ژنده پوش هستم ولي غر … و … ر دارم آقا! … به خون اصيلم افتخار ميكنم!
ــ در عجبم كه غرورتان مانع آن نميشود كه اين نمايشها را راه بندازيد …
ــ از اين بابت شرمنده ام! تذكر جنابعالي در واقع بيانگر حقيقتي تلخ است. معلوم ميشود كه مرد تحصيل كرده اي هستيد. ولي به حرفهاي يك گناهكار ، پيش از آنكه سنگسارش كنند بايد گوش بدهند … درست است كه بين ما آدمهايي پيدا ميشوند كه عزت نفسشان را زير پا ميگذارند و براي خوش آمد مشتي تاجر ارقه حاضر ميشوند به سر و كله ي خود خردل بمالند يا مثلاً صورتشان را در حمام با دوده سياه كنند تا اداي شيطان را در آورده باشند و يا لباس زنانه بپوشند و هزار جور بيمزگي و جلفبازي در بياورند اما بنده … بنده از اينگونه ادا و اطوارها احتراز ميجويم! بنده به هيچ قيمتي حاضر نيستم محض خوشايند و تفريح تاجر جماعت ، به سر و كله ام خردل و حتي چيزهاي بهتر از خردل بمالم ولي اجراي نقش يك مغروق را زشت و ناپسند نميدانم … آب ماده اي سيال و تميز. غوطه در آب ، جسم را پاكيزه ميكند ، نه آلوده. علم پزشكي هم مؤيد نظر بنده است … در هر صورت با جنابعالي گران حساب نميكنم … اجازه بفرماييد با چكمه ، فقط يك روبل …
ــ نه جانم ، لازم نيست …
ــ آخر چرا ؟
ــ عرض كردم لازم نيست …
ــ كاش مي ديديد آب را چطور قورت مي دهم و چطور غرق مي شوم! … از اين سر تا آن سر رودخانه را بگرديد كسي را پيدا نميكنيد كه بتواند بهتر از من غرق شود … وقتي قيافه ي مرده ها را به خودم ميگيرم حتي آقايان دكترها هم به شك و شبهه مي افتند. بسيار خوب آقا ، از شما فقط 60 كوپك ميگيرم آنهم بخاطر آنكه هنوز دشت نكرده ام … از ديگران محال است كمتر از سه روبل بگيرم ولي از قيافه ي جنابعالي پيدا است كه آدم خوبي هستيد … بنده با دانشمندهايي چون شما ارزان حساب ميكنم …
ــ لطفاً راحتم بگذاريد!
ــ خود دانيد! … صلاح خويش خسروان دانند … ولي مي ترسم حتي به قيمت ده روبل هم نتوانيد غرق شدن يك آدم را ببينيد.
سپس هيكل ، همانجا در ساحل ، اندكي دورترك از كارگزار مي نشيند و جيبهاي كت و شلوار خود را فس فس كنان ميكاود …
ــ هوم … لعنت بر شيطان! … توتونم چه شد؟ انگار در بارانداز جاش گذاشتم … با افسري بحث سياسي داشتم و قوطي سيگارم را در عالم عصبانيت همانجا جا گذاشتم … آخر ميدانيد اين روزها در انگلستان صحبت از تغيير كابينه است … مردم حرفهاي عجيب و غريبي ميزنند! حضرت اجل ، سيگار خدمتتان هست؟
كارگزار سيگاري به هيكل تعارف ميكند. در همين موقع تاجر صاحب بار ــ مردي كه كارگزار منتظرش بود ــ در ساحل نمايان ميشود. هيكل شتابان از جاي خود ميجهد ، سيگار را در آستين كتش پنهان ميكند ، سلام نظامي ميدهد و با صداي گرفته اش ميگويد:
ــ سلام و درود فراوان به حضرت اجل! درود عرض شد!
كارگزار رو ميكند به تاجر و مي گويد:
ــ بالاخره آمديد ؟ مدتي است منتظرتان هستم! در غياب شما ، اين آدم سمج پدر مرا در آورد! با آن نمايشهايش دست از سر كچلم بر نميدارد! پيشنهاد ميكند 60 كوپك بگيرد و اداي آدمهاي مغروق را در بياورد …
ــ شصت كوپك ؟ … مي ترسم زيادت بكند داداش! مظنه ي شيرين اينجور كارها 25 كوپك است! … همين ديروز سي تا آدم بطور دستجمعي غرق شدن مسافرهاي يك كشتي را نمايش دادند و فقط 50 كوپك گرفتند … آقا را! … شصت كوپك! من بيشتر از 30 كوپك نميدهم.
هيكل ، باد به لپ هاي خود مي اندازد و پوزخند مي زند و مي گويد:
ــ 30 كوپك ؟ … مي فرماييد قيمت يك كله كلم بابت غرق شدن ؟! … خيلي چرب است آقا! …
ــ پس فراموشش كن … حال و حوصله ات را ندارم …
ــ باشد … امروز دشت نكرده ام وگرنه … فقط خواهش ميكنم به كسي نگوييد كه 30 كوپك گرفته ام.
هيكل چكمه ها را در مي آورد ، اخم ميكند ، چانه اش را متكبرانه بالا ميگيرد ، به طرف رودخانه ميرود و ناشيانه شيرجه ميزند … صداي سقوط جسم سنگيني به درون آب شنيده ميشود … لحظه اي بعد ، هيكل روي آب مي آيد ، ناشيانه دست و پا ميزند و ميكوشد قيافه ي آدمهاي وحشت زده را به خود بگيرد … اما بجاي وحشت از شدت سرما ميلرزد …
مرد تاجر فرياد ميكشد:
ــ غرق شو! غرق شو! چقدر شنا ميكني؟ … حالا ديگر غرق شو! …
هيكل چشمكي ميزند و بازوانش را از هم ميگشايد و در آب غوطه ور ميشود. همه ي نمايشش همين است! سپس ، بعد از « غرق شدن » ، از رودخانه بيرون مي آيد ، 30 كوپك خود را ميگيرد و خيس و لرزان از سرما در امتداد ساحل به راه خود ادامه ميدهد.
تهيه كننده در زير كاناپه
( داستاني از پشت صحنه )
كمدي « تعويض لباس » بر صحنه بود. هنرپيشه اي جوان و خوش بر و رو به اسم كلاوديا ماتوييونا دولسكايا كائوچوكوا كه تمام وجود خود را با شور و اشتياق به هنر مقدس بازيگري تئاتر وقف كرده بود ، دوان دوان وارد رختكن خود شد ، لباس مخصوص كوليها را از تن در آورد تا در يك چشم به هم زدن لباس مخصوص سواركاران را بپوشد. اين بازيگر خوش قريحه از آنجا كه مايل نبود لباسي كه ميپوشد چين و چروك اضافي داشته باشد تصميم گرفت سراپا لخت شود و لباس سواركاران را بر تن برهنه ــ و بقول معروف روي جامه ي حضرت حوا ــ بپوشد. پس لخت شد و در حالي كه تنش از خنكاي اتاق رختكن اندكي ميلرزيد مشغول صاف كردن چينهاي شلوارش شد. اما ناگهان صداي يك آه به گوشش رسيد. چشمهايش از فرط تعجب گرد شدند. به دقت گوش فرا داد. صدا بار ديگر آه كشيد و به نجوا گفت:
ــ خدايا از سر گناهانم بگذر … آه …
هنرپيشه ي جوان حيرت زده به پيرامون خود نگريست اما هيچ چيز شبهه انگيزي نديد با وجود اين از سر احتياط تصميم گرفت به زير يگانه مبل رختكن يعني كاناپه اي كه در گوشه ي اتاق قرار داشت نگاهي بيفكند. و تصور ميكنيد چه ديد؟ آنجا ، اندام بلند يك مرد ، درازكش بود. زن جوان وحشت زده واپس جهيد ، نيم تنه ي لباس اسب سواري را روي شانه هاي خود انداخت و با صدايي خفه فرياد كشيد:
ــ تو كي هستي ؟
از زير كاناپه زمزمه اي لرزان به گوش رسيد:
ــ منم … من … نترسيد ، من هستم … هيس!
هنرپيشه ي جوان وقتي زمزمه ي تودماغي را كه به فش فش روغن در ماهيتابه ي داغ ميمانست شنيد به آساني به هويت مردي كه زير كاناپه مخفي شده بود پي برد. او كسي جز اينديوكف تهيه كننده و اجاره دار تئاتر نبود. خانم هنرپيشه مانند گل صد توماني سرخ شد و با لحني آكنده از خشم گفت:
ــ شما ؟ چطور … چطور جرأت كرديد ؟ پيرمرد پست فطرت! پس در تمام اين مدت ، همين جا قايم شده بوديد؟ فقط همين را كم داشتم!
اينديوكف كله ي طاس خود را از زير كاناپه بيرون آورد و فش فش كنان جواب داد:
ــ عزيز من … عمر من! عصباني نشويد عزيزم! مرا بكشيد! فكر كنيد مار هستم ، زير پايتان له ام كنيد ولي شما را به خدا قسم ميدهم سر و صدا راه نيندازيد! من تن لخت شما را نديدم و نمي بينم و دلم هم نميخواهد ببينم. عزيزمن ، خوشگل من آنقدر نمي بينم كه حتي لازم نيست خودتان را بپوشانيد! به حرف من پيرمرد كه پا بر لب گور دارم گوش بدهيد! من از ترس جان به زير كاناپه پناه آورده ام! نزديك است قالب تهي كنم! مگر نمي بينيد كه از ترس ، موي سرم سيخ شده است؟ ميدانيد ، پريندين شوهر گلاشا جان از مسكو برگشته و حالا تمام تئاتر را زير پا گذاشته است و دربدر دنبال من ميگردد تا بكشدم. ميترسم! وحشتناك است! آخر گذشته از رابطه اي كه با گلاشا جان دارم پنج هزار روبل هم به اين قاتل جانم بدهكارم!
ــ اين حرفها اصلاً به من مربوط نيست! همين الان گورتان را از اينجا گم كنيد وگرنه … وگرنه خدا مي داند كه چه بلايي بر سرتان مي آورم … پست فطرت رذل!
ــ هيس! … عزيزم هيس! التماستان ميكنم ، جلو پايتان زانو ميزنم! چه جايي مناسبتر از رختكن شما؟ هر جايي كه مخفي شوم حتماً پيدا ميكند ولي جرأت نخواهد كرد به اينجا بيايد! خواهش ميكنم! التماستان ميكنم! حدود دو ساعت پيش بود كه ديدمش! در جريان پرده ي اول نمايش ، پشت دكورها ايستاده بودم ، يك وقت ديدم كه از سمت لژ به طرف صحنه مي آيد.
خانم بازيگر وحشت زده پرسيد:
ــ پس در تمام مدت نمايش درام همين جا افتاده بوديد؟ و … و هر دفعه هم كه لباس عوض ميكردم مرا ديد مي زديد؟
اينديوكف گريه كنان جواب داد:
ــ دارم ميلرزم! سراپا ميلرزم! واي مادر جان ، دارم ميلرزم! آن مردكه ي لعنتي مي كشدم! پيش از اين هم يك بار در نيژني به طرف من تيراندازي كرده بود … قضيه آنقدر مهم بود كه حتي روزنامه ها چاپش كردند!
ــ آه … رفتار شما غير قابل تحمل است! بيرون! من وقت ندارم ، الان بايد لباس بپوشم و روي صحنه بروم! بيرون ، وگرنه … فرياد ميكشم ، داد و بيداد راه مي اندازم … چراغ روميزي را به سرتان ميكوبم!
ــ هيس! … اميد من … ساحل نجات من! … اگر بيرونم نكنيد 50 روبل به حقوقتان اضافه ميكنم. 50 روبل!
هنرپيشه ي جوان تن برهنه ي خود را با لباسهايي كه دم دستش بود پوشاند و به سمت در دويد تا هوار بكشد. اينديوكف از زير كاناپه بيرون خزيد و چار دست و پا از پي او راه افتاد و پاي زن را اندكي بالاتر از قوزك پا گرفت و هن هن كنان گفت:
ــ 75 روبل! از اينجا بيرونم نكنيد! 75 روبل به اضافه ي نصف درآمد تئاتر!
ــ دروغ مي گوييد!
ــ خدا لعنتم كند اگر دروغ بگويم! قسم مي خورم! از زندگي ام خير نبينم اگر دروغ بگويم … 75 روبل و نصف درآمد!
هنرپيشه ي جوان لحظه اي دچار ترديد شد و از در فاصله گرفت. آنگاه با صدايي آلوده به گريه گفت:
ــ من كه مي دانم دروغ مي گوييد!
ــ به خاك سياه بنشينم اگر دروغ بگويم! خدا مرا ذليل كند اگر دروغ بگويم! خيال كرده ايد اينقدر رذلم!
زن جوان سرانجام رضايت داد:
ــ بسيار خوب … فقط قولتان را فراموش نكنيد … حالا برگرديد زير كاناپه.
اينديوكف آه بلندي كشيد و فس فس كنان و هن هن كنان به زير كاناپه خزيد. دولسكايا كائوچوكوا نيز با عجله مشغول تعويض لباس شد. از اينكه مرد غريبه اي زير كاناپه ي اتاق رختكنش دراز كشيده است احساس وحشت و ناراحتي ميكرد اما از درك اين حقيقت كه گذشتش صرفاً از عشق و علاقه اش به هنر مقدس بازيگري ناشي ميشود چنان به اشتياق آمده بود كه لحظه اي بعد وقتي نيم تنه را از روي شانه هايش به زير مي انداخت نه تنها درشتگويي نكرد كه همدردي هم كرد:
ــ كوزما آلكسي يويچ ، عزيزم مي ترسم لباستان كثيف شود! آخر من هر آشغالي كه به دستم ميرسد مي چپانم زير كاناپه!
نمايش به پايان رسيد. تماشاچيان ، هنرپيشه ي خوش قريحه را هلهله كنان يازده بار به روي صحنه فرا خواندند و دسته گلي كه روي روبانش نوشته شده بود: « هرگز تركمان نكنيد! » تقديمش كردند. همين كه هلهله ي تماشاچيان فروكش كرد زن جوان به طرف اتاق رختكن خود راه افتاد اما پشت دكورها با اينديوكف روبرو شد. تهيه كننده با موي ژوليده و لباس مچاله و غبارآلود ، دستهاي خود را به هم ميماليد و به قدري خوشحال بود كه در پوستش نميگنجيد ؛ همين طور كه به زن جوان نزديك ميشد با خوشحالي گفت:
ــ هه ــ هه ــ هه! … تصورش را بكنيد! … نه ، پيش از هر كاري به ريش من پير خرفت بخنديد! فكرش را بكنيد ، يارو اصلاً پريندين نبود! هه ــ هه ــ هه! … مرده شوي ريش دراز و بورش را ببرد كه پاك گيج و منگم كرده بود … آخر ميدانيد ، پريندين هم ريش بور و دراز دارد … و من خنگ ، يارو را عوضي گرفتم! هه ــ هه ــ هه … متأسفم كه بيجهت مزاحم شما شدم ، خوشگلم …
ــ ولي قولي را كه به من داده ايد فراموش نكنيد …
ــ فراموش نكرده ام عزيزم ، عمر من … ولي يارو كه پريندين نبود! قرار و مدار من و شما بر سر پريندين بود ، نه هر كسي … و حالا كه يارو پريندين نبود دليلي نمي بينم وفاي به عهد كنم. البته يارو اگر خود پريندين مي بود ، وضع كاملاً فرق ميكرد ولي مي بينيد كه عوضي گرفته بودم … مردكه ي احمق الدنگ را بجاي پريندين گرفته بودم!
دولسكايا كائوچوكوا با لحني آميخته به خشم ، اعتراض كرد:
ــ رذل! رذل و بي شرم!
ــ اگر يارو خود پريندين مي بود شما حق داشتيد متوقع باشيد … ولي پريندين نبود! يارو شايد كفاش يا ببخشيد خياط بود و شما ميفرماييد كه بنده بايد بابت چنين آدمي پول بدهم؟ عزيزم ، من آدم شرافتمندي هستم … مي فهميد …
و در حالي كه به راه خود ادامه مي داد ، دستهايش را در هوا تكان داد و اضافه كرد:
ــ باز اگر يارو خود پريندين مي بود البته وظيفه داشتم وفاي به عهد كنم ولي من چه مي دانم يارو كي و چكاره بود! … يك مرد موبور … او كه پريندين نبود! …
بچه ي تُخص
ايوان ايوانيچ لاپكين ، جواني آراسته و خوش قيافه ، و آناسيميونونا زامبليتسكايا دختري جوان با بيني كوچك فندقي ، از ساحل شيبدار سرازير شدند و روي نيمكتي نشستند. نيمكت ، درست بر لب رودخانه ، در محاصره ي انبوه بوته هاي يك بيدستان جوان برپا ايستاده بود. چه گوشه ي دنجي! كافيست انسان روي نيمكتي بنشيند تا از انظار جهانيان ، نهان شود ــ فقط نگاه عنكبوتهاي آبي كه به سرعت برق بر سطح آب رودخانه ، به اين سو و آن سو ميدوند ، و نگاه ماهيهاست كه بر نيمكت نشينان مي افتد. مرد و زن جوان به چوب و قلاب و قوطي پر از كرم و ساير وسايل ماهيگيري مجهز بودند. هر دو نشستند و بدون اتلاف وقت ، مشغول صيد شدند. دقيقه اي بعد ، لاپكين به پيرامون خود نگريست و گفت:
ــ خوشحالم كه تنها هستيم. آناسيميونونا ، مطالب زيادي هست كه بايد با شما در ميان بگذارم … خيلي حرف دارم … از لحظه اي كه شما را ديدم … مواظب باشيد ، مال شما دارد نك ميزند … به مفهوم زندگي پي بردم و بتم را ــ بتي كه بايد تمام زندگي شرافتمندانه ام را به پايش بريزم ــ شناختم … از نك زدنش پيداست كه بايد درشت باشد … همين كه نگاهم به شما افتاد ، براي اولين بار ، عاشق شدم … دل به شما سپردم! حوصله كنيد ، چوب را به اين شكل نكشيد ، بگذاريد باز هم نك بزند … عزيزم ، شما را به خدا قسم ميدهم صاف و پوست كنده بگوييد كه آيا ميتوانم؟ … خيال نكنيد كه به عشق متقابل اميد بسته ام ، نه! من خود را شايسته ي عشق شما نميدانم ، نميتوانم حتي فكرش را بكنم … ولي آيا ميتوانم اميدوار باشم كه … بكشيدش بيرون!
آناسيميونونا دست خود را بلند كرد ، قلاب را با حركتي سريع از آب بيرون كشيد و شادمانه فرياد زد ؛ ماهي كوچكي به رنگ نقره اي مايل به سبز ، در هوا به شدت پيچ و تاب ميخورد.
ــ خداي من ، ماهي سوف! يالله … بجنبيد! حيف شد ، در رفت!
ماهي كوچك از قلاب رهاشد ؛ روي چمن به سمت دنياي دلخواه خود جست و خيزي كرد و … شلپ ، در آب افتاد!
لاپكين كه قصد داشت ماهي را پيش از فرو رفتنش در آب ، تعقيب كند بجاي ماهي ، ناخودآگاه دست دختر جوان را گرفت و لبهاي خود را ناخودآگاه بر آن فشرد … آناسيميونونا دست خود را واپس كشيد اما كار از كار گذشته بود. لبهاي آن دو ، با بوسه اي به هم آمده بودند. و اين پيشامد ، به گونه اي ناخودآگاه رخ داده بود. از پي بوسه ي نخست ، نوبت به بوسه ي دوم و سپس به قسم خوردنها و اطمينان دادنها رسيد … چه لحظه هاي سعادتباري! اما در زندگي انسان فاني ، چيزي به اسم سعادت مطلق ، وجود ندارد. معمولاً خوشبختي يا خود آلوده به زهر است يا چيزي از خارج ، به زهر آلوده اش ميكند. و اين روال ، شامل حال آن روز هم شد. در لحظه هايي كه زن و مرد جوان گرم بوس و كنار بودند ناگهان صداي خنده اي طنين انداز شد. هر دو چشم به رودخانه دوختند و از فرط دهشت خشكشان زد: برادر آناسيميونونا يعني كولياي محصل تا كمر در آب ايستاده بود ــ آن دو را تماشا ميكرد و لبخند ميزد:
ــ اهه! … ماچ و بوسه ؟ مي روم براي مادر جان تعريف مي كنم.
لاپكين كه تا بناگوش سرخ شده بود زير لب من من كنان گفت:
ــ اميدوارم شما به عنوان يك انسان شرافتمند … زاغ سياه كسي را چوب زدن ، نهايت فرومايگي است ولي باز گفتن مشاهدات ، عين پستي و رذالت و دنائت است! … تصور ميكنم شما كه جوان شريف و نجيبي هستيد …
اما جوان شريف و نجيب ، سخن او را قطع كرد و گفت:
ــ يك روبل مي گيرم و لوتان نمي دهم!
لاپكين يك اسكناس يك روبلي از جيب خود در آورد و آن را به كوليا داد. پسرك اسكناس را در مشت خيس خود مچاله كرد ، سوتي كشيد و شناكنان دور شد. گرچه دو دلداده تنها ماندند اما هواي عشقبازي از سرشان پريده بود.
فرداي آن روز ، لاپكين يك جعبه آبرنگ و يك توپ ، از شهر با خود آورد و آنها را به كوليا اهدا كرد. آناسيميونونا هم قوطيهاي خالي خود را به برادرش بخشيد. بعد هم بناچار يك جفت دگمه سردست را كه تصوير كله ي درشت سگي بر آن نقش خورده بود ، به او هديه داد. از قرار معلوم ، اين وضع به مذاق بچه ي شرور ، خوش آمده بود چرا كه از آن روز ، به طمع كسب غنايم بيشتر ، دو دلداده را به زير مراقبت دايمي خود كشيد. به هر گوشه اي كه پناه مي بردند كوليا نيز همانجا سبز ميشد و زاغ سياهشان را چوب ميزد ؛ خلاصه آنكه لحظه اي آن دو را تنها نميگذاشت. لاپكين دندان قروچه ميكرد و زير لب ميغريد:
ــ پست فطرت! با اين سن و سال كمش ، راستي كه رذل بزرگي ست! خدا مي داند در آينده چه جانوري از آب در بيايد!
در سراسر ماه ژوئن ، كوليا روز و روزگار آن دو دلداده را سياه كرد. مدام تهديد به لو دادن ميكرد. سايه به سايه به تعقيبشان مي پرداخت و مدام هديه ميطلبيد. هر چه ميدادند كمش بود تا آنجا كه حتي روزي طلب ساعت جيبي كرد. چه ميتوانستند بكنند؟ ناچار شدند وعده ي خريد ساعت را هم بدهند.
يك روز كه دور ميز نشسته و مشغول صرف عصرانه بودند ناگهان كوليا بلند بلند خنديد و چشمكي زد و از لاپكين پرسيد:
ــ بگويم ؟ ها ؟
لاپكين سرخ شد و بجاي كلوچه ، دستمال سفره را جويد. آناسيميونونا هم شتابان از پشت ميز بلند شد و دوان دوان به اتاق خود رفت.
اين وضع تا آخر ماه اوت يعني تا روزي كه سرانجام لاپكين رسماً از آناسيميونونا خواستگاري كرد ، ادامه يافت. چه روز خوشي! لاپكين بعد از پايان مذاكره با والدين آنا و كسب موافقت آنان ، پيش از هر كاري به باغ دويد و به جست و جوي كوليا پرداخت. همين كه چشم او به كوليا افتاد ، در حالي كه دلش ميخواست از شدت شوق فرياد بزند ، چنگ انداخت و گوش بچه ي تخص را گرفت. در هيمن هنگام آنا هم كه دنبال كوليا ميگشت سر رسيد و گوش ديگر او را چسبيد. بايد آنجا مي بوديد و لذتي را كه بر چهره ي دو دلداده ي جوان نقش بسته بود تماشا ميكرديد! كوليا اشك ميريخت و التماس ميكرد:
ــ قربان آن شكلتان بروم ، غلط كردم! ببخشيد! ديگر نمي كنم! …
تا چندين سال بعد ، لاپكين و آناسيميونونا در هر موقعيتي كه دست ميداد اعتراف ميكردند كه بالاترين لذت نفس گيري كه در تمام دوران دلباختگيشان نصيبشان شده بود ، همانا لحظه اي بود كه گوشهاي آن بچه ي تخص را ميكشيدند